تبليغاتX
کلبه عشق

کلبه عشق

من برگشتم 2

سلام دوستای عزیزم

دلم واستون یه ذره شده

ببخشید واسه کم کاریم؛ آخه همین که پام رسید اصفهان دعوت به کار شدم و شدم Sales Manager ؛ ولی پوستم کنده شد چون ساعت کاری فوق تصوری داشت شده بودم یه ربات و 13 سپتامبر روز تولدم تصمیم گرفتم انصراف بدم با اینکه با درخواستم هنوز موافقت نشده ولی الان نزدیک به یک هفته است که دیگه نمیرم سر کار؛ هوراااااااااااااااااااا

سعی میکنم هر هفته واستون آپ کنم

دوستتون دارم

نمیدونم این آیکونهای پیچ چرا نیست که ازشون استفاده کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 15:26  توسط مارینا  | 

من برگشتم

سلاک دوستای نازم

خوبین ؟ I miss youuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu

من بر گشتممممممممممممم و همین که پام رسید ایران رفتم تبریییییییییییییییز.وای یاد گذشته ها افتادم ولی خیلی فرق کرده .خیلی از خیابونها مثل آبرسان یک طرفه شده .لاین اتوبوس گذاشتن ولی از همه بدترشون که خیلی حالم رو بد کرد و ضد حال بود ماشین رو کردنه شانزریزه تو ولیعصر بود .من باید برم این شهردار رو ببینم و روشنش کنم که سنگ فرش مخصوص just walking

ولی به جورایی هی گم میشدم میخواستم برم میدون ساعت از طرف پل منصور از بس یه طرفه بود سر از خ ارتش و کوچه پس کوچه های باغ شمال در آوردم

از خوردنیها هم که فقط میتونم بگم ترکیییییییییییییییییییدم از بس خوردم از گوجه سبز سردرود گرفته تا دیزی پشت خ تربیت و پیده زبان توسکا و باقلی پلو با ماهیچه دلستان و کباب های رستوران اجاق و باقلوا استانبولی جام جم و از همه عالی تر هتل شهریار که سرویس دهیش فوق الهاده بود که جا داره همین از کیانا جون که بهم معرفیش کرد Thanks so much Honey

در یک کلام تبریز بیشتر از لندن بهم خوش گذشت :))

مدرک رو هم گرفتم و با تبریز بای کردم .

به کمکتون نیاز دارم جون دوباره نمیتونم فارسی صحبت کنم و خیلی پست رفت کردم یه کلمه میگم به خورده من من میکنم تا کلمه بعدی رو بگم 

Dear Kiyana i wana to see u but i have abit time ,so i couldnt ,but i sure in next tripe  we are having a meeting with each other

i love u

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 9:50  توسط مارینا  | 

برمیگردیم

سلام به همه عزیزان دل من

که حسابی دلتنگتونم .

اول از همه :

عیدتون مبارک .آخه امروز عید پاک (قیام مسیح از مردگان ) هست

اگه از پست قبلی یادتون مونده باشه دو دل بودم که پیش مامی اینا بمونم یا با ادی برگردم .طی مذاکرات قرار شد که من واسه ادامه تحصیل بمونم و ادی هم کاراشو راست و ریست کنه که بیاد ولی از اونجایی که بنده تنبل تشریف دارم توی این مدتی که ایران بودم نرفتم دنبال مدرکم  به سرلی  دوستام توی تبریز تماس گرفتم که بره دانشگاه که مدرکم رو بگیره که طفلکی سرلی مثل شیر رفته بود ولی موش شده بود  و مدرک منو بهش نداده بودن.حالا طفلی سرلی بهشون میگفت که مارینا و همسرش و حانواذه اش ایران نیستن و من اومدم مدرکشو بگیرم ببرم دارالترجمه بعد بفرستم واسش انگلیس . ولی از سرلی اصرار و از اونها انکار . دست آخر بهش گفته بودن که چه شما چه اقوام درجه ۱ بیاد باید وکالت نامه محضری داشته باشین تا ما مدرک رو بهتون بدیم

آحه من اینجا وکالت محضری از کجا بیارم !؟!!!!!!!!!

خدایش اگه واسه اینجا لازم نداشتم تا آخر عمرم نمیرفتم مدرک بگیرم تا ....

خلاصه دارم با ادی ۲۶ آپریل برمیگردم

برگردم ایران بهتون قول میدم زود زود آپ کنم

راستی یکی به من بگه توی بلاگفا چه خبره؟!!!!!! اومدم دیدم قالبم خود به خود عوض شده

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 8:55  توسط مارینا  | 

دلم واستون تنگ شده

سلام به همه دوستای عزیزم

دلم توی این مدت واسه همتون تنگ شده بود

اینجا انگلیس صدای منو از لندن میشنوید

ادی ۲ هفته پیش اومد پیشم و بعد از عید پاک (۲۳ آپریل ) برمیگرده ولی برنامه من هنوز معلوم نیست ...

اینو بدونین که به همتون سر میزدم شاید نمیتونستم کامنت بزارم ولی پست هاتون رو میخوندم

نوروز و تازه شدن طبیعت رو بهمتون تبریک میگم واستون توی این سال جدید بهترینها رو آرزومندم.

اینجا همه چیز فقط ۱۰ روز اول واسم تازگی داشت ولی الان واسم عادی شده .و مهمترین چیزی که متوجه شدم این بود که بدون ادی نمیتونم زندگی کنم و این مدتی که ادی پیشم نبود خیلی احساس دلتنگی میکردم ... و این تغییر حالت واسم خیلی تازگی داره و قشنگه آخه من دوران مجردی خیلی مستقل بودم و مخصوصا از وقتی که خانوادم به انگلیس مهاجرت کردند و من اون موقع دانشجوی ترم ۱ بودم .یادش به خیر انگار همین دیروز بود ولی ۸ سال میگذره از اون موقع . من توی شهر تبریز دانشجو بودم چه خاطراتی داشتم ... یادمه من اون موقع باهاشون نرفتم وقتی اونا سیتیزن شدند منو اینوایت کردند ...اون موقع یادمه ددی واسم یه آپارتمان توی یکی از بهترین مناطق تبریز (ولی عصر ) خرید که من آواره خوابگاه و... نباشم .یادمه چه زجری کشیدم وقتی بهم واحد معادل ارائه نداند و به اجبار دروس معارف اسلامی و.... رو به من خونوندند و من با ناله و اشک و تقلب واسه این واحدها نمره ناپلونی میگرفتم .یادش به خیر با دوستام میرفتم کافی شاپ هتل پارس و پتروشیمی یا توی شانزریزه مهندس متراژ بودیم چه تداعی خاطرات شد واسم  

خلاصه سرتون رو به درد نیارم احتمالا همراه همسری بعد از عید پاک برگردم ایران البته هنوز این ایده رو با کسی مطرح نکردم چون میدنم مخالفش بیشتر از موافقشهالبته همین که پام به ایران برسه بعد یه استراحت کوتاه یه تریپ میرم تبریز .تا به دوستام سر بزنم و هم ببینم توی چند سال چقدر عوض شدهیه یادی از غذاهای تبریز و سوغاتیهاش مخصوصا باقلواو....

هالیدی خوبی داشته باشین

خیلی دوستتون دارم

از همینجا جمعه الصلیب و رستاخیز مسیح را بهمتون تبریک میگم.

این هم عیدی من به شما

Ghiyamted Maran Oya Bre'khta

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 19:15  توسط مارینا  | 

من دارم میرم

سلام دوستای نازم

دلم واسه همتون از حالا تنگ شده

مرسی که با همفکریتون منو یاری کردین

بالاخره واسه  مامی و ددی به تابلو فرش خوشگل دست بافت خریدم .

ممنون ساترا جان که لواشک رو یادم انداختی و به چمدون خوراکی لواشک و تمبر هندی و ترشک هم اضافه شد

تقریبا همه کارهامو کردم و آماده سفرم

ولی خیلی خیلی استرس دارم مخصوصا این روزا که خیلی اوضاع فاطی و معلوم نیست ...

هی با خودم میگم نکنه پرواز کنسل بشه یا لاین رو ببندند با ....

هزار تا فکر و خیال بهم همه میکنه .از طرفی هی مامای اینا زنگ میزنند ولی نمیتونند تماس بگیرن و ....

حالا خدا رو شکر هفته آینده ویزا ادی اکی میشه و بهش کلی توصیه کردم که با اولین پرواز بیا فرقی نمیکنه مستقیم یا ترانسفر فقط زود بیا

احتمالا اگه اینطوری پیش بره دیگه بر نگردم ایران .هنوز قطعی نیست ولی ... به خاطر همین دارم با خونه و زندگیم و همه چیز و همه کس خداحافظی میکنم

خدایش خیلی استرس دارم و هر روز کلی دعا میکنم و از مسیح میخوام ...

دلم واستون تنگ میشه سعی میکنم از اونجا حتما آپ کنم

راستی یادم رفت والنتاین رو بهتون تبریک بگم (البته با تاخیر )

پیشاپیش

۱-نوروز مبارک

۲- عید پاک و رستاخیز مسیح عیسی رو بهمتون تبریک میگم

از مسیح بهترینها رو همراه با سالی پر از آرامش و صلح و سلامتی واستون خواستارم .

خیلی دوستتون دارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 6:48  توسط مارینا  | 

به هم فکریتون نیاز دارم

لطفا با پیشنهاداتتون یاری کنید که واسه فامیلی و ... یادگاری از ایران چی ببرم ؟؟؟

ادی میگه واسه مامی اینا یه تخت نرده خاتم کاری ببرم و واسه بقیه فامیل خوردنی. من هم با پیشنهاد دومش واسه فامیل موافقم ولی میخوام واسه مامی و ددی به تابلو فرش ببرم.

نمیدونم کاملا گیج شدم

حالا شما بیایین ما رو همفکری و یاری کنین

بماند که از حالا یه چمدون پر از خوردنی های ایرانی : آجیل.گز.سوهان.پشمک .زعفران . قطاب و ... پر شده.از حالا به فکر اضافه بارم هستم

 

وای که چقدر کار دارم تازه یادم افتاده که باید پرونده پزشکی جسی رو هم ببرم واسه چک آب و تایید وزارت بهداشت بشه و تفلکی جسی به روز هم باید توی قرنطینه بمونه تا ۱۰۰٪ تایید بشه که هیچ مشکلی و بیماری نداره تا بهش چیپ بزنن و بتونه از مرز ایران رد بشه و بعدش هم اونجا همین سلسله عملیات تکرار میشه .آخه نازی

ولی میدونم که اونجا بهش خوش میگذره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 14:11  توسط مارینا  | 

دوباره برگشتم

سلام دوستای نازم

دلم واستون خیلی تنگ شده

دوباره من برگشتم.یه مدت به سیستم دسترسی نداشتم .آخه لب تابم رو سوزوندم . و من توی لب تاب سوزوندن تجربه دارم (میتونم بگم مدرک دکترا دارم ) و این سومین لب تاب و ۵ امین سیستم کامپیوتر که مین بردش رو میسوزونم . و یه جورایی به ادی هم روم نمیشد بگم لب تابت رو بده من باهاش کار کنم .خودم میترسیدم اونو هم بسوزونم و همسری عصای کارش رو از دست بده.خلاصه بی سیستمی بد دردیه

توی ایم مدت که ۲۸ ژانویه ۴امین سالگرد ازدواجمون بود و من و ادی ۱ سال و ۱ ماه بعد از آشناییمون توی هواپیما با هم ازدواج کردیم و بهم تعهد دادیم در حضور خداوند که در سختی و خوشی های زندگی در کنار هم میاستیم و عاشقانه زندگی میکنیم

کادوش محفوظه و یه آی پد احتمالا اپلآخه من عاشق این مارکم  خلاصه همسری قراره رفتم لندن واسم از اونجا بخره.

راستی ۲۸ فوریه دارم میرم پیش مامی اینا . هوراااااااااااااااااااااااااا

 ادی هم منتظر که ویزاش از سفارت بیاد. خلاصه احتمالا ۲-۳ ماه نباشم سعی میکنم حتما از اونجا واستون آپ کنم ولی قول نمیدم

دوستتون دارم

 الان که دقت میکنم میبینم اکثر اتفاقهای مهم زندگیم در عدد ۲۸ افتاده و این کشف جدیده

پس عدد مورد علاقه من => ۲۸

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 4:32  توسط مارینا  | 

مرسی از همه شما دوست جونام

سلام دوستای خوبم

دلم واستون یه ذره شده بود

مرسی و خیلی مرسی بخاطر همه مهربونیها و محبتتون. از همه شما ممنونم .هر وقت پیج رو باز میکردم کلی کامنت داشتم واقعا ممنونم خیلی خیلی خوشحال شدم

تعطیلات امسال پیش خانواده ام نبودم ولی همسری کلی واسم سنگ تموم گذاشت و همه سعیشو کرد که بهم خوش بگذره.و خوب بود

اتفاقا ۲۸ دسامبر ۵ امین سالگرد آشنایی منو همسری بود. منو همسری  توی پرواز  لندن با هم آشنا شدیم هیچ وقت یادم نمیره ردیف صندلی ام A بود  من وحشتناک از بلندی میترسم و ردیف صندلی ادموند B . من اونقدر هول کرده بودم که چرا وقتی کارت پرواز رو گرفتم نگفتم به من  A و G ندین . که با یه زبونی که ترکیبی از ارمنی و فارسی و انگلیسی بود  از ادی میخواستم که اگه امکان داره جاشو با من عوض کنه.هنوز هم که هنوزه ادی یادش میفته از خنده ریسه میره و یادمه من اون لحظه داشتم از ترس و نگرانی میمردم (فکر کنم اگه بهم میگفتم هواپیما داره سقوط میکنه این همه نمیترسیدم )که ادی  با آرومی به ارمنی جوابمو داد  و اون آرامشش و هم زبون بودنمون باعث آشنایی ما دو تا شد که کل پرواز داشتیم یکسر صحبت میکردیم .

الان که فکر میکنم میبینم کارهای خدا چقدر شگفت انگیز و جالبه به نظر خودم آشنایمون خیلی جالب بود وقتی ازدواج و آشناییم با ادی را با ازدواج و آشناییهای دوستام مقایسه میکنم میبینم خیلی فرق میکنه و مال من یه جورایی خاصه

خلاصه واسه سالگرد آشنایی یه مینی پارتی دو نفره با ادی گرفتیم و کلی بهمون خوش گذشت

راستی فارسی صحبت کردنم خیلی پیشرفت کرده و فکر میکنم بخاطر همین وب نویسی

ممنون واسه کامنتهای پر ارزشتون

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 16:8  توسط مارینا  | 

کریسمس مبارک

 

 

سلام دوست جونام

کریسمس مبارک                                              

واسه تک تکون بهترینها رو آرزو میکنم و سالی پر از شادی و آرامش از خداوند واستون میطلبم

من رفتم تعطیلات شاید نتونم بزودی آپ کنم یا جواب کامنتای قشنگتون رو بدم ولی دلم واستون تنگ میشه

راستی من بازم موفق نشدم واستون عکس بزارم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 0:31  توسط مارینا  | 

خونه تکونی تموم شد .....

 

سلام دوستای عزیزم

بالاخره این خونه تکونی تموم شد و من یه نفس راحت کشیدم 

درختم هم گردگیری کردم و دیشب با همسری رفتیم خرید و دوباره یه سری تزیینات جدید واسه درخت خریدم.همسری میگه دیگه این درخت داره میترکه و با زبون بی زبونی داره میگه مارینا بسه

حالا شروع کردم به تزیین خونه امسال از این کوسن های تزیینی که عکس بابانوئل روشه میخوام بخرم و از حالا جواربم رو به شومینه آویز کردم که بابا نوئل کلی توش کادو بزاره

ولی امسال اولین کریسمس عمرم که پیش خانواده ام نیستم و ازشون مایل ها فاصله دارم مامی پشت تلفن میگفت  امسال هم میومدین اینجا یه ماه میموندین بعد برمیگشتین ایران.که گفتم مامی واقعا شرایط کار همسری طوری نیست که بخواد یکماه نباشه و بیام لندن چون اینجا واسه ما تعطیلات کریسمس نیست و ما خودمون یکروز تعطیل میدیم به خودمون.  مثل اونجا نیست که ده روز تعطیل باشیم ولی قول میدم که نوروز بیام پیشتون

 راستی دوست جونیام من میخوام عکس بزارم ولی نمیدونم کدوم سایت باید عکس آپلود کنم.اگه کمکم کنین خیلی ممنونتون میشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 18:27  توسط مارینا  |